|
به نقطه ای کوچک فکر می کنم
به نقطه ای کوچک
در میان نقطه های بیشمار
نقطه های سیاه
نقطه های سفید
تاریک یا
پر نور
من
تنها غباری نا پیدا روی این نقطه ی سیاه یا سفید هستم
به نقطه ی سیاهی فکر می کنم
(یا سفید)
که در میان نقطه های دیگر
می چرخد و می گردد
می گردد و می چرخد
روز می آید و می رود
شب می شود و می گذرد
(اصلا چه کسی شب را برای روز تعریف خواهد کرد؟)
ساعت
اعداد انتزاعی را
روی پوستم که چروک می شود
روی سرم که برهنه تر
تکرار می کند
(اصلا چه کسی مرا برای ساعت تعریف خواهد کرد؟)
به نقطه ای فکر می کنم که بود و نبودش
برای بینهایت کهکشان های همواره
فرقی نمی کند
ستاره ای درون سیاهچالی گرفتار می شود و می میرد
سیاره ای را
حفره ای با جرمی سنگین تر
می بلعد
چه فرقی می کند؟
ستاره ها یکدیگر را شماره نمی کنند
هیچ کهکشانی
شهاب هایی را که در طول (یا چه می دانم عرض) آسمان دور می شود دنبال نمی کند
هیچ اختری
به سرنوشت شوم خود در سیاهچال های مخوف نمی اندیشد
من ستاره نیستم و سیاهچال هایم را
شماره کرده ام
یک، دو، هزار، میلیارد، . . .
(نورم را از او می گیرم
او را که سیاهچالی در حال بلعیدن است
تاریک و تنها خواهم شد)
به نقطه ای فکر می کنم که در میان بینهایت هستی
ذره ای ناچیز است
و مرا
با خود می چرخاند و
می گرداند
می گرداند و
می چرخاند
تا مو های سیاهم سفید شود
و استخوان های سفیدم
سیاه
یک شب به آسمان نگاه می کردم
لباس تیره ای را می دیدم که ذرات روشن غبار
بر سطحش می درخشید
همچون کودکی کنجکاو پرسیدم
اگر لباسش را بتکاند
و ستاره ها و سیارات
از طراز تیره ی لباسش فرو بیفتند
آیا لباس سیاهش را
برای سوگواری غبارهای از دست رفته
به تن خواهد داشت
تا چله و سال بگذرد؟
(اصلا چه کسی
سال را برای او
تعریف خواهد کرد؟)
به نقطه ای سیاه
یا سفید
فکر می کنم
که همچنان می چرخد
و تا قرنی دیگر
هیچکدام از این ذرات ناپیدا
سیاه مشق های درست و غلطشان را
روی آن تکرار نمی کنند
تا قرنی دیگر؟
به زنی نگاه می کنم که برای عبور نخی از سوراخ سوزن
بارها و بارها
آن را با آب دهانش خیس می کند
و من به سوراخ های تنگ پرسش هایی می اندیشم که روحم
برای عبور از آنها
خود را بیشتر و بیشتر
صیقل داده است
کهکشان ها
برای عبور شهاب های فکرم
تنگ تر و تنگ تر شده اند
بوشهر ۷/۱۰/۱۳۸۷
|